پایگاه اینترنتی رسمی خانه خورشید
Header

دلنوشته های مددکار اجتماعی خانه خورشید

| Posted by in دسته‌بندی نشده - (Comments Off on دلنوشته های مددکار اجتماعی خانه خورشید)

دلنوشته های مددکار اجتماعی خانه خورشید

به صورتش نگاه میکنم
خیلی پیره، ازش می پرسم: چند سالته؟
هجده
با تعجب میگم: چه اتفاقی افتاد؟
من خیلی کوچیک بودم. هنوز با عروسکام بازی میکردم. دستاشو میگیره جلوی صورتش و با گریه میگه داداشم مواد مصرف میکرد و مشروب میخورد؛ وقتایی که تو حال خودش نبود… و صدای هق هق گریه هاش تمام اتاقو پر میکنه
قلبم پشت سرهم تیر میکشه، کف دستام عرق میکنه، اشک تو چشمامو پس میزنم و با خودم تکرار میکنم: تو مددکار اجتماعی هستی ، حرفه ای باش…، حرفه ای باش
سعی میکنم غم تو صدام منو ضعیف نشون نده.
با شک میپرسم: بعدش چی شد؟
من تو سیزده سالگی از داداشم بچه به دنیا آوردم.
قلبم تیر میکشه، دستام از سردی نگاهش یخ میبنده.
ولی اون بی توجه به من ادامه میده
– بچه رو فرستادیم بهزیستی، بابام بخاطر اینکه کسی نفهمه زود منو با پسر داییم عقد کرد، پسر دایی ای که همیشه مسته؛ شاید همینم باعث شد نفهمه که من زایمان کردم.
سرشو میندازه پایین و با غم میگه: تورو خدا کمکم کنید، من اگر پول نداشته باشم مجبور میشم تو خونه زایمان کنم اونوقت هرکس بیاد که بچه منو به دنیا بیاره میفهمه که من …. و باز صدای گریه هاش تو اتاق میپیچه.
از ترس جوابی که قراره بشنوم با ترس میپرسم:
چرا به هیچکس در این مورد چیزی نگفتی؟
بدون اینکه نگاهشو از دستاش بگیره با صدایی که از تجسم اون صحنه میلرزه میگه: چند وقت قبل برای همسایمون هم این اتفاق افتاد، بعد از تولد بچه خودش رو با نوزادش زنده به گورکردن.
حس میکنم تو خلاء گیر کردم. هوای اتاق برای نفس کشیدنم کم میاد و دستام برای بغل کردنش ضعف میره.
دیگه بهم نگاه نمیکنه
و من در کمترین فاصله از مرگ فرم روی میزم رو پر میکنم:
هجده ساله، مورد تجاوز، متاهل، باردار، نیازمند کمک مالی،
به آخر فرم میرسم،
نام پدر
دستام یخ میزنه، قلبم تیر میکشه، و با خودم میگم آروم باش، حرفه ای باش تو مددکار اجتماعی هستی و قلبم داد میزنه:
لعنتی اون فقط هیجده سالشه