پایگاه اینترنتی رسمی خانه خورشید
Header

روز شنبه بعد از تعطیلات 4 روزه عید فطر، در خانه خورشید بسیار سخت گذشت ، به طوری که همه ی همکاران ساعت 5:30 با چشمانی پر از اشک خانه را ترک کردیم .
امروز بیش از 25 مورد مراجعه کننده داشتیم ، با مشکلات متفاوت ، پیچیده ، دشوار و…
امّا یکیش خیلی تلخ بود و وقت گیر، داستان علی کوچولو.
علی 8 ساله ای که پدر و مادرش حاضر به نگهداری از او نبودند، هر دو نفرآن ها تجربه سوء مصرف ، ساخت ، تولید ، خرید و فروش مواد و زندان را داشتند .
هر دو می گفتند که امکان نگهداری از علی کوچولو را ندارند . در سه شب گذشته که دیگر پدر از نگهداری علی سر باز می زد ، او را به خانه مادربزرگ نزد مادر می برد . مادر هم او را به تنهایی سوار بی آر تی می کرد و می فرستاد نزد پدر ، امّا علی این چند شب را نزدیک خانه در پارک گذرانده بود .
خودش می گفت : که قبلاً هم همین طور بوده است . پدر و نامادری برای نگهداری علی دچار اختلاف شده بودند و او بیشتر اوقات را تنها در پارک می گذراند .
مادر در شب گذشته خودزنی های زیادی بر روی دستهایش داشت که در خانه خورشید پانسمان کردیم .
در خانه خورشید وقتی اختلاف آنها بالا گرفت و هر کدام از بردن علی امتناع کردند ، علی بین این دو نفر مثل توپ در رفت و برگشت بود ، گریه می کرد ، منت می کشید ، التماس می کرد .
به سمت هرکدام که می رفت ، به دیگری پاسش می دادند .
هر کدام او را به سمت دیگری هل می داد .
نامه نوشته شده ی من به اداره سرپرستی هم در دستان کوچک علی مانده بود .
خیلی غم انگیز و نفس گیر بود .
بالاخره هر دو در دو جهت مختلف رفتند و او را با 3000 تومان پول کهنه در دست و کوله پشتی سیاه رنگی بر پشت تنها گذاشتند .
او را به داخل آوردیم. علی زیر لب به هر دو دشنام می داد و بدی می گفت و از دستشان به شدت آزرده خاطر و عصبانی بود . می گفت : مرا به بهزیستی بفرستید . دو خواهر بزرگ من در بهزیستی هستند .
با پلیس 110 و اورژانس اجتماعی تماس گرفتم . وقتی پلیس آمد که گزارش تهیه کند ، علی با دیدن پلیس به شدت ترسیده بود .
بعد از آن مددکاران اجتماعی بهزیستی آمدند و پس از مصاحبه اولیه و دریافت گزارش پلیس و خانه خورشید ، خواستند که بروند . امّا بسیار نگران از نظر قاضی و ستاد پذیرش سازمان بهزیستی بودند و می گفتند: ما می بایست کودکان را بعد از حکم قاضی تحویل بگیریم و به بهزیستی ببریم ولی امروز هنوز حکم قاضی صادر نشده است .

علی هم تنها در خانه خورشید مانده بود ، سارا با یک تکه پیتزا و داستان “پی پر یاد می گیرد که عصبانی نشود” ، سرش را گرم می کرد .
گاهی می خندید و شکلک در می آورد و زمانی هم به فکر فرو می رفت و چهره در هم می کشید .
وقتی که کارکنان 123 کار خود را انجام دادند از علی خواستند که همراه آنها برود .
علی گریه اش گرفت و گفت با اینا نمیرم . منتظر بابام می مونم .
داستان تلخ و بسیار غم انگیزی بود او را به عقب ماشین ون 123 سوار کردند و بردند . هر چهار همکاری که تا آن ساعت در موسسه بودیم ، همراه علی بغض کرده و اشک در چشمان داشتیم و خانه خورشید را ترک کردیم.
در راه با خود فکر می کردم که جامعه ی ما و جوانان چقدر به مهارت های زندگی، شیوه های فرزند پروری و همسری نیازمند است.
لیلی ارشد

You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 Both comments and pings are currently closed.