پایگاه اینترنتی رسمی خانه خورشید
Header

گزارش اردوی سینما

| Posted by in دسته‌بندی نشده

گزارش اردوی سینما

وقتی قرار شد بچه های پروژه کودکان کار رو به سینما ببریم همگی به این فکر میکردیم که دیدن چه فیلمی میتونه بچه هارو خوشحال کنه، یک انیمیشن.

قرارشد اتوبوس ساعت 11 با 12 نفر از بچه های کار جلوی خانه خورشید حرکت کنه.

هیجانی که بچه ها برای انتخاب جاهاشون توی اتوبوس دارن خیلی شیرینه. {ش} یک پسر 9ساله ی لاغر اندامه با چهره ای جدی.

_ عزیزم اتوبوس میخواد حرکت کنه چرا نمیشینی؟

_ آخه اینجا کنار پنجرست، اما از دوستام دور میشم. نمیدونم پیش دوستام بشینم یا پنجره!

اتوبوس حرکت میکنه. از همون لحظه ی اول صدای بچه ها بلند میشه:« آقای راننده آهنگ بذار.» «خاله من تشنمه» «خاله میگی کولرو روشن کنن؟» «آقای راننده آهنگ شاد تر بذار.»«خاله همه ی ساندویچ ها مثل همن؟ هم توشون هم اندازشون؟»

بعد از 45دقیقه که پره از صدای هیجان زده و شاد بچه ها، اتوبوس جلوی سینما می ایسته. هوای تهران بعد از طوفان شب قبل تمیزه و آسمون آبی. تو اتوبان ستاری هستیم. یکی از بچه ها از شیشه ی جلوی اتوبوس منظره رو میبینه. با ذوق فریاد میزنه« رسیدیم کوه. چقدر کوه نزدیکه»

به صف کردن بچه ها خیلی سخته، حتی وقتی تو گروه های چند نفره هستن. دلشون میخواد تک تک چیزهایی که براشون جالبه رو به تک تک دوستاشون نشون بدن. و همه چیز رو تجربه کنن.از رفتن به دستشویی وآب خوردن از آبخوری تا خرید از بوفه ی سینما.

«ن» یک دختر 8 سالست با موهای خرمایی روشن و نگاهی معصوم. اسکناس پونصد تومنی که مادرش برای کرایه ی برگشت با دختر عمو هاش بهش داده رو از اول محکم نگه داشته و مدام نگاه میکنه که پول هنوز توی دستش باشه. با دیدن فریزر پر از بستنی بوفه سینما  از خود بیخود میشه. دلش میخواد با پولش بستنی بخره. لبخند رو لبشه و به بستنی ها زول زده؛ احتمالا داره چالش بزرگی رو تجربه میکنه:بستنی، یا برگشتن بدون دردسر به خونه!

توی سالن بچه هارو به سختی سر جاشون میشونیم، البته شیطنت هاشون تا شروع شدن فیلم و تاریک شدن کامل سینما هم تموم نمیشه.

هنوز 10 دقیقه هم از شروع فیلم نگذشته، بچه ها دارن به تعقیب و گریز شخصیت های کارتونی میخندن. « ت» یک دختر یازده ساله است و نسبت به خیلی از بچه ها بزرگتر محسوب میشه. آروم سرش رو میاره طرفم: « خاله ولی این سینما نیستا. تو سینما آدم چیزایی میبینه که یا ناراحت میشه یا میترسه.» سعی میکنم تعجبم رو پنهان کنم و به بهانه ی اینکه نباید تو سینما حرف بزنیم تا بقیه فیلم رو راحت ببینن خیلی کوتاه جوابش رو میدم:« توسینما مدل های مختلف فیلم هارو نشون میدن. این هم ی جورشه، کارتون خنده دار.»

فیلم تموم میشه . سوار اتوبوس میشیم و به سمت خانه خورشید حرکت میکنیم. توی راه سعی میکنیم شعر هایی که هممون بلدیم رو باهم بخونیم؛تمایل بچه ها به خوندن شعر های شاد، دست زدن و شوخی کردن و خندیدن خیلی امیدوار کنندست.

پرده هارو کشیدیم تا آفتاب اتوبوس رو گرم نکنه. «ش» که تو کل مسیر سرش رو پشت پرده برده تا خیابون رو تماشا کنه، با هیجان میگه:« اون ایفله.» سریع پرده رو میزنم کنار و بازهم سعی میکنم تعجبم رو پنهان کنم:« نه عزیزم اینجا میدون آزادیه.»،سعی میکنم بهش کمک کنم:« ولی راست میگیا، خیلی شبیه ایفله.» با خوشحالی فریاد میزنه:«بچه ها رسیدیم میدون آزادی.»؛ عجیبه ولی تعداد بچه هایی که میدون آزادی رو از نزدیک ندیدن کم نیست!

اتوبوس که میپیچه توخیابون خانه خورشید، مثل همه کسایی که از اردو بر میگردن شروع میکنیم به خوندن:

رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم.

از اتوبوس پیاده میشیم، از هم خداحافظی میکنیم و بچه ها میرن. بچه هایی که حق دارند خیلی بیشتر از این لحظات شاد رو تجربه کنند. بچگی کنند، شعر بخونن و دست بزنن.اما جنگ و نا امنی کاری کرده که کیلومتر ها از سرزمین مادریشون دور باشن و حتی به ندرت از محلشون بیرون بیان. معلوم نیست باید چقدر بگذره تا دوباره بتونن نماد شهری رو که توش زندگی میکنند از نزدیک ببینند.

متاسفانه شاد کردن بچه های کار خیلی ساده تر از چیزی بود که انتظار داشتم. نشستن بی دغدغه توی اتوبوس خنک و نگاه کردن به کوه هایی که از خیلی جاهای این شهر پیداست.، تماشای یک فیلم توی سینما که نه آدم رو بترسونه و نه ناراحت کنه، گرفتن جواب سوال هایی که ممکنه زیادی ساده به نظر بیان و… نباید برای بچه هایی توی این سن آرزو باشه !اما هست و تعداد این بچه ها روز به روز بیشتر میشه.

به امید روزی که همه ی کودکان کودکی کنند.

ماده 31 کنوانسیون جهانی حقوق کودک : کشور های طرف کنوانسیون حق کودک را برای تفریح و آرامش و بازی و فعالیت های خلاق مناسب سن خود و شرکت آزادانه در حیات فرهنگی و هنری به رسمیت میشناسد.

مهسا عابدی

You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 Both comments and pings are currently closed.